|
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکی نبود. تو دهکده ی عشق ما خبر از عاشقی نبود؛ تا که یه روز محبت و دیونگی و عشق تو باغچه ی گل روز شروع به بازی می کنن. دیونگی چشاشو می بنده ، محبت و عشق هر کدوم میرن یه گوشه ای پنهان می شن ، دیونگی اول میره سراغ محبت و اونو پیدا می کنه بعد با هم میرن سراغ عشق و محبت به دیونگی میگه عضق پشت گل رزه ، دیونگی میره سراغ گل رز و انگشتشو فورو می کنه تو گلبرگای رز چند لحظه بعد می بینه از گلبرگای گل رز خون میاد با محبت میره جلو شاخه ی گل رز رو میزنه کنار، بله درست حدس زدین عشق پشت گل رز بود و انگشت دیونگی چشماشو کور کرده بود و بعد از اون دیونگی با محبت تا آخر عمر پیش عشق مونده بود... .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 3:14 بعد از ظهر توسط غزاله |
|
| ||||||