|
براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 12:59 بعد از ظهر توسط غزاله |
و بر یخ های نازک رقص می کنی اعتنایی بر خطر نمی و کمتر به نصیحت توجه می کنی رد پاهایت قدغن شده اند ولی با آگاهی نسبت به گناهت عشقت را نثار غریبه ها می کنی و احتیاط را بدست باد می سپاری + نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 1:1 بعد از ظهر توسط غزاله |
غروب... لابلای کوچه های دلم جا ماند و خشم از پله های نگاهم بالا رفت اما سکوت ، انزوا را به لبهایم سنجاق کرد تا فردا مردم فریاد بزنند
" دیوانه ای لال گمشده است"
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 9:44 بعد از ظهر توسط غزاله |
آخرین دست نوشته من طرحی است از رویای رسیدن که به آن می اندیشم و امروز غم دوری از هم فاصله ایست جاوید میان آن رویای کودکانه و این واقعیت تلخ اما ، صادقانه.... + نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 8:26 بعد از ظهر توسط غزاله |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 1:54 بعد از ظهر توسط غزاله |
و حال پس از آن همه از دست رفتن ها همه سهم من از زندگی کوچه تاریکی است که در شب حضور عشق رهزنان بی سر و پا تمام چراغ های آن را شکستند. + نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 1:10 بعد از ظهر توسط غزاله |
چه خوب بود اگر در خلوت کوچه های متروک، به دنبال غریبی می گشتی که سالهاست نامش از یاد رفته، چه خوب بود اگر محبت فقط در قصه ها، به تصویر کشیده نمی شد. چه خوب بود اگر دل های پر از عشق و وفا، در جفای بی وفایی ها ترک بر نمی داشت. + نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 7:35 بعد از ظهر توسط غزاله |
قلبم را به برگ های پاییزی می بخشم تا وقتی می خشکند و زیر پا له می شوند بفهمند درد انسان بودن را. + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 12:34 بعد از ظهر توسط غزاله |
یک سال گذشت... یاد و خاطرش گرامی باد. اگه مهستی رو دوست داری برای شادی روحش یک فاتحه بفرست. بقیه عکسها در ادامه مطلب... + نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 12:42 بعد از ظهر توسط غزاله |
تو مثل تبسم بهاری مادر لبخند قشنگ روزگاری مادر از هجرت آیینه به چشمان سحر بغض غزلی نگفته داری مادر در همهمه فصل خزانی به هوس سر چشمه عشق ماندگاری مادر احساس نگاه خیست از جنس بلور سرشار امید و انتظاری مادر خندان تر از آفتاب و سرسبزی سرو از باغ بهشت یادگاری مادر دلگیر نگاه خسته ات شد باران چون یاس پر از صبر و قراری مادر + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 2:42 بعد از ظهر توسط غزاله |
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم نگاهت را نگیر از من که با آن عالمی دارم + نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 2:42 بعد از ظهر توسط غزاله |
خانه ام بی آتش ، + نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 12:13 بعد از ظهر توسط غزاله |
تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 6:48 بعد از ظهر توسط غزاله |
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکی نبود. تو دهکده ی عشق ما خبر از عاشقی نبود؛ تا که یه روز محبت و دیونگی و عشق تو باغچه ی گل روز شروع به بازی می کنن. دیونگی چشاشو می بنده ، محبت و عشق هر کدوم میرن یه گوشه ای پنهان می شن ، دیونگی اول میره سراغ محبت و اونو پیدا می کنه بعد با هم میرن سراغ عشق و محبت به دیونگی میگه عضق پشت گل رزه ، دیونگی میره سراغ گل رز و انگشتشو فورو می کنه تو گلبرگای رز چند لحظه بعد می بینه از گلبرگای گل رز خون میاد با محبت میره جلو شاخه ی گل رز رو میزنه کنار، بله درست حدس زدین عشق پشت گل رز بود و انگشت دیونگی چشماشو کور کرده بود و بعد از اون دیونگی با محبت تا آخر عمر پیش عشق مونده بود... .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 3:14 بعد از ظهر توسط غزاله |
گفتي که بيا !! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 9:45 بعد از ظهر توسط غزاله |
بازم ترانه پرپر تو لحظه های آخر من هستم و تو نیسنی یه جنگ نا برابر مثل یه بازی بود عشق دنبال هم می کردیم می گشتیم و می گشتیم که دور هم بگردیم اما یه خورده مونده به لحظه های باور بازیمونو می باختیم کنار خط آخر آهای آهای کلاغ پر بازی دیگه تمومه تو عشق من نبودی یه سایه روبه رومه همیشه فکر می کردم که با منی تا آخر من اشتباه می کردم آهای آهای کلاغ پر...! + نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 6:53 بعد از ظهر توسط غزاله |
نه گنهکاریم نه بی تقصیریم منــو تــو بــازیــچه تقدیـــریـم هر دو در بیـراهه بی رحم عشق با دل و احساس خود در گـیــــریم بیشــتــر از هـمیـشـه دوستـت دارم گرچه ازعاشقی وعاشق شدن بیزارم زیــر آوار فـرو ریـخـتـه عـــشـــق ازدلم چیزی نمانده که به توبسپارم تو که همدردی مرا یاری ده به من عـاشق امـیـدواری ده اگرعشق باماسریاری نداشت تو به من قول وفاداری ده + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 5:19 بعد از ظهر توسط غزاله |
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 10:4 بعد از ظهر توسط غزاله |
ღღ دلواپسو بی تابم ღღ ღღ باز امشبم بی خوابم ღღ ღღ ازت خبر ندارمو ღღ ღღ تا خودِ صبح بیدارم ღღ ღღ حسِ خوبی ندارم ღღ ღღ چشام همش به ساعته ღღ ღღ میپرسم این چه حسیه!؟! ღღ ღღ یکی میگه خیانته ღღ ღღ گوشیو بردار تا صدات |